نظر علي الطالقاني
183
كاشف الأسرار ( فارسى )
پس سنّيان كه خلافت ابا بكر را به اجماع ثابت مىكنند بايد قائل شوند به وجوب قتل عثمان از جهت كفر او يا گناه عظيمى كه موجب قتل باشد . و خليفه واجب الازاله نيكو خليفهاى است . يا اقرار دهند به بطلان اجماع خلافت ابو بكر ، زيرا كه اكثر اهل آن اجماع با اين اجماع بودند با آنكه اهل آن اجماع معدود قليلى از اهل مدينه ، و اهل اين اجماع به قولى ده هزار و به قولى پانزده هزار و به قولى بيست و پنج هزار ، هم از اهل مدينه و هم از اطراف و جوانب بلكه تمام اهل اسلام ، زيرا كه همه دو فرقه بودند يا شريك در قتل بودند و يا اعانت و يارى او ننمودند . حتى عايشه و معاويه ، چنانچه در تاريخ اعثم و ساير كتب ايشان مسطور است ، با آنكه همين دو به سبب عداوتى كه با حضرت امير ( ع ) داشتند خون عثمان را بهانه كردند كه كردند آنچه كردند . وقتى كه اهل اسلام عازم قتل عثمان شدند عايشه ارادهء حجّ نمود ، و مروان هر چند التماس كرد كه حجّ را تأخير بينداز و مردم را از اين كار بازدار ، قبول نكرد و گفت دوست مىدارم كه عثمان در جوالى باشد و او را به دريا افكنند تا هلاك شود ، و او را نعثل مىگفت ، يعنى احمق ريش دراز يا پير كفتار يا مرد يهودى كه نعثل نام داشت . و ساير اهل تاريخ و اهل لغت روايت كردهاند كه عايشه مكرّر مىگفت اقتلوا نعثلا قتل اللّه نعثلا بكشيد نعثل ، را خدا بكشد او را . ابن ابى الحديد از استاد خود ابو يعقوب معتزلى نقل مىكند كه حريصترين مردم بر قتل عثمان عايشه بود كه مردم را ترغيب و تحريص مىنمود و چون از براى عثمان از معاويه مدد طلبيدند گفت تا او اطاعت خدا مىكرد خدا هم رعايت او مىنمود و بعد از آنكه او تغيير داد و حرمت دين خدا را نگاه نداشت خدا هم او را واگذاشت و كسى را كه حقّ تعالى رعايت نكند من اعانت نمىكنم . چه خوب گفت ( ويل لمن كفّره نمرود ) . 194 و علاوه مثل ابو ذر و عمّار و ساير صحابهء كبار كه در آن اجماع مخالفت نمودند در اين اجماع همراهى كردند و مثل امير مؤمنان ( ع ) به قول بسيارى از سنّيان فتوى به قتل او داد و به قول ديگران كراهت از آن نداشت و از روى رضا مىفرمود قتله اللّه و انا معه خدا او را كشت و من با خدا بودم . چنانچه ابن ابى الحديد روايت كرده كه بعد از كشتن عثمان حضرت فرمود خوشم نيامد و بدم نيامد . و ايضا پرسيدند راضى به قتل او بودى ؟ فرمود نه . پرسيدند آزرده شدى ؟ باز فرمود نه . و ابن ابى الحديد بعد از نقل بسيارى از اين اخبار مىگويد : از اينها ظاهر مىشود كه آن حضرت نه امر به قتل او كرد و نه نهى از آن نمود ، پس خونش را مباح مىدانست و مباح بودن خون او در نزد آن حضرت دليل است بر